|
|
|
||||
|
نا توانی انسان کوچک ، به دلیل فقدان دانش و شناخت او از دنیای عظیم و عجیب و غالبا ترسناک اطرافش می یابد. وقتی بزرگ می شویم فراموش می کنیم که دیدگاهمان در زمان کودکی نسبت به دنیا چگونه بود و چیزها چه شکلی بودند و به نظر ما چطور می آمدند.
سالهای پیش ، یک هفته ای را برای تعطیلات ، در کلبه ای که شب اول ، بعداز آنکه همه خوابیدیم ، آیدا که آن موقع یک ساله بود ؛ ناگهان فریاد زنان از خواب پرید. چراغ را روشن کردم و آیدا را از جایش برداشتم و در بغلم گرفتم . اما ضجه و شیون غیر عادی اش قطع نشد. فکر کردم شاید چیزی او را گزیده ، لباس و رختخوابش را جستجو کردم. چیزی نیافتم. بعد با تکان دادن و لالایی گفتن اورا خواباندم. چراغ را خاموش کردم و او را سر جایش گذاشتم. دو باره بیدار شد و مجددا شیون سر داد . کار چراغ روشن کردن و بغل کردن و آرام کردن و خواباندن آیدا یک ساعت ادامه پیدا کرد. یک بار دیگر او را سر جایش گذاشتم . اما این بار سرم را هم کنار سرش گذاشتم. انگار که می خواهم کنار او بخوابم. تازه آن وقت بود که متوجه علت ناراحتی آیدا شدم. روی دیوار ، یک ماسک با نقش و نگاری عجیب و غریب آویخته بودند. که چشمهایش از شیشه قرمز درست شده بود . بیرون پنجره چراغی روشن و خاموش می شد و انعکاس نورش باعث می شد که چشمهای قرمز ماسک نیز به شکلی وحشتناک بدرخشد.چراغ اتاق که روشن بود ، ماسک آنقدرها ترسناک به نظر نمی رسید ، اما در تاریکی و از دید آیدا منظره ی هولناکی پیدا می کرد. دوباره او را بغل و چراغ را روشن کردم و ماسک را از روی دیوار برداشتم و گفتم: " برش می دارم و می گذارم توی کشو . " ماسک را در کشو گذاشتم و با لحنی اطمینان بخش به او گفتم: " ماسک دیگر رفت آیدا . دیگر اذیتت نمی کند . فقط یک دکور بود . یک صورت خنده دار ، توی تاریکی ترسناک به نظر می رسید، اما دیگر ترسناک نیست ، دیگر رفت ، دیگر تو را نمی ترساند. " بعد از مدتی لالایی و تکان دادن ، بچه را سر جایش گذاشتم . آیدا چند لحظه به دیوار خالی و انعکاس چراغ نگاه کرد و بالاخره خوابش برد. برای فهمیدن ترس او هیچ راهی وجود نداشت مگر اینکه آنچه را که او می دید ، من هم ببینم . ماسک مرا نمی ترساند چون می دانستم چیست ، اما آیدا نمی دانست . بزرگ که می شویم حتی فراموش می کنیم که " واقعیت فرضی " که کودک برای خود می سازد شامل فرضهای غلط نیز باشد ، اما به هر حال برای او واقعیت دارد. وقتی که خود را در موقعیتی وابسته و ناتوان می یابیم . وقتی که ما فوق مان ما را در تنگنا قرار می دهد ، وقتی هیچ راهی برای حل یک مشکل به عقل مان نمی رسد ، وقتی که خسته می شویم ، وقتی در باره ی ما نا منصفانه قضاوت می کنند ، یا وقتی بهترین نقشه های ما به دلیل بوالهوسیهای فردی قوی تر از ما نقش بر آب می شود . همانند آن با کارشکنی در ادارات ، که به وسیله خودمان و همشهریهای مان به وقوع می پیوندد . تا اینکه یک نفر پا روی دممان می گذارد ، یا مصیبت آغاز می شود ، بیشتر مردم در چنین موقعیت هایی احساسی کاملا متفاوت را تجربه می کنند. که وضعیت اولیه ی احساس وابستگی و ناتوانی در سنین کودکی ضبط شده و در حال حاضر نیز آماده ی باز نواختن است . و چگونه نواختنی !!!! نگرش ها و واکنش در مقابل فشارها ، و چگونگی مقابله با احساسها ، ستاره ی راهنمای ما ، همانا ایمان به امکان وجود رابطه ای است بهتر از مقابله خصمانه و سلطه گرانه ی موجود میان انسانهای دنیا که امروزه ما را به نابودی تهدید می کند.
برگرفته از" ماندن در وضعیت آخر " امی و تامس هریس مترجم اسماعیل فصیح
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:38 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ملتی که تاریخش را نشناسد آن را تکرار خواهد کرد . پس ، موسیقی زندگی را درست بنوازیم . تا رگبار تمام شود هوا آرام بخش خواهد بود .
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 15:4 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||