|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . ( 9 ) در این حا ل ما بی هیچ نشانه ای پیش می رویم و نمی توانیم سرعت خود را بسنجیم ما پیش می رویم و هیچ چیز تغییر نمی کند این یک خواب و خیا ل است . در این هنگام بود که احسا س کردم از نو به عشق نیاز دارم مستهجن است . مگر نه ؟ به هر حا ل رنجی مبهم احسا س می کردم نوعی محرومیت که خلا وجودم را بیشتر می کرد و به من اجازه می داد که پاره ای به حکم اجبار و پاره ای از سر کنجکاوی تعهداتی بر عهده بگیرم چون احتیاج داشتم که دوست بدارم . و دوستم بدارند تصور کردم که عاشق شده ام به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم . زیرا حسادت جسمانی مولود قوه ی تخیل و در عین حا ل نتیجه ی قضاوت شخص نسبت به خویشتن است . انسان افکار رذیلا نه ای را که خود در چنین شرایطی داشته است به رقیب نسبت می دهد آنگاه درد و رنج همراه نیروی مردانگی به خواب می رود . و خواب هر دو به یک اندازه می پاید . به همین ترتیب ، درمانی که برای خود یافته بودم وجودم را به نابودی می کشاند . هنوز از حرفه ام گذران می کردم اگر چه شهرتم بر اثر زبان درازیهایم لطمه ی بسیار دیده بود و بی نظمی زندگیم اشتغا ل منظم به حرفه ام را به خطر انداخته بود اینکه بیگناه مجبور شود با پشت خمیده زندگی کند فرضیه ای است که یک لحظه هم حاضر نیستم به چند و چون آن بپردازم . به علاوه ، ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کس را تا یید کنیم در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم . هر آدمی گواهی است بر جنا یت همه ی آدمهای دیگر . این است ایمان من ، و امیدواری من ، باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند به خطا می روند برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی وجود خداوند نیست همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می کنند شما از روز داوری الهی سخن می گویید اجازه دهید که با کمال احترام به این حرف بخندم من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم . چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است . داوری آدمیان را دیده ام . برای اینها قراین مخففه وجود ندارد حتی نیت خیر به پای جنا یت گذاشته می شود . لااقل در باره ی تف اندازی که ملتی آن را ابداع کرد تا ثا بت کند که از همه ی ملل روی زمین بزرگتر است . یا سنگسار و اعدام ، یا اینکه بشر هفت شیعه را بکشد در بهشت برین جای دارد ! که این ابداعات آدمها ست . آنها برای خلق این شاهکار کوچک نیازی به خدا و حساب و کتابی نداشته اند . تا انتظار روز قیامت بما نیم این داوریها همه روزه روی می دهد . آنها تحمل قضاوت را ندارند و مسله همین است آن کس که از قانون پیروی می کند از قضاوتی که او را در نظامی که به آن معتقد است قرار می دهد واهمه ندارد. ولی بالاترین عذابها ی بشر این است که بدون قانون محاکمه شود و ما به همین عذاب گرفتاریم . . رود خانه گویی در خلاف مسیر خویش ره می سپرد ! که لجام از آنها بر داشته افسار گسیخته به حکم تصادف می تازد . و دو لقمه یکی می کنند حا لا مگر نه این است که باید بکوشیم تا از آنها تندتر بتازیم ! ادامه دارد....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 22:47 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . (8) زندگی من ، چنا نکه گویی هیچ تغییری در آن راه نیافته است به صورت ظاهر ادامه یا فت من روی غلتک بودم و می غلتیدم گویی تمجید و تحسین اطرافیانم عملا دو برابر گشت . درست از همین جا کار خراب شد شما این عبارت را به خاطر دارید وای بر شما اگر همه از شما خوب بگویند . آه کسی که این را گفته ، کلامش زر بوده است وای بر من ! آن گاه کار موتور دستخوش هوسبازی شد و به توقفهای بی دلیل دچار گشت روزی رسید که دیگر طاقتم طاق شد نخستین عکس العمل آشفته بود حالا که دروغگو بودم می رفتم که آن را اعلان کنم و دو رویی و تزویرم را ، قبل از آنکه به وجودش پی ببرند بر چهره ی این ابلهان بکوبم . وقتی مرا به مبارزه ی حقیقت گویی بطلبند به دعوت جواب خواهم گفت برای پیشگیری از خنده ی دیگران در نظر گرفتم که خود را به میان ریشخند عمومی بیفکنم بر روی هم باز هم منتظر آن بودم که به داوری دیگران خاتمه دهم . می خواستم کسانی را که می خندیدند به جانب خود بیاورم و یا به هر حا ل خود به جانب آنان بروم و با جنایات آنان شریک شوم . این قدر هست که شنیدن کلمه ی عدالت مرا از خشم دیوانه می کرد که از ستمی که ستمدیدگان بر اشخاص شرافتمند وارد می کردند پرده بر می داشت یک روز که در ایوان رستورانی غذا می خوردم فقیری مزاحم شده بود مدیر را صدا زدم که او را بیرون بیندازد . و خود با صدای بلند آن مجری عدالت را تشویق و تحسین کرد م که می گفت آقا شما ایجاد مزاحمت می کنید یادم افتاد که در فیلمی ، رعیتها ، چه آنهایی که به او سلام می کردند و چه آنهایی که به او سلام نمی کردند شلاق بزنند تا از با بت جسارتی که به نظر او در هر مورد به یک اندازه گستاخانه بود تنبیه شوند . پس بهتر همان بود که قضاوت و احترام را با پوششی ریشخند بپوشانم . که چه زیبا گفته اند : چه بسیارند . شد نیها ، می بایست به هر ترتیبی که بود خود را از بند احسا سی که خفه ام می کرد آزاد کنم و دزد و درستکار را با هم به پای میز محاکمه می کشانند تا دومی را به جرم گناهان اولی بکوبند . ولی به نظرم دریا بالا می آید طولی نمی کشد که کشتی ما به راه افتد روز به پایان می رسد ببینید کبوتر ها در آن بالا گرد هم جمع می شوند خود را به یکدیگر می فشارند . چندان جنب و جوش ندارند و روشنایی فرو می نشیند می خواهید که خاموش به مانیم و از این لحظه که از اندوهی شوم نشان دارد لذ ت ببریم ! نه مطمئن ترین خاموشی ها سکوت نیست بلکه سخن گفتن است . ادامه دارد...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 21:26 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . ( 7 ) اگر شما با آثار دانته آشنایید ؟ حقیقتا دانته در نزاع میان پروردگار و اهریمن قایل به وجود فرشتگان بی طرف است و آنان را در برزخ که به منزله ی دالان دوزخ است جای می دهد . دوست عزیز ما در این دالانیم . حا ل بعد از آنکه در باره ی خود به بررسیهای طولانی پرداختم تازه آن وقت بود که از دو رویی عمقی مخلوق پرده برداشتم از پس در حافظه ام تفحض کردم دریافتم که تواضع مرا در جلوه فروختن و افتادگی در تسلط یافتن و فضیلت در آزار دادن یاری می کرده است . بدین گونه ، همه ی فضایل من سکه هایی بودند که پشت آنها از رویشان جلای کمتری داشت راست است که از سوی دیگر معا یب من به نفع من تمام می شد مثلا الزامی که در مخفی کردن جنبه ی فاسد زندگیم داشتم به من حا لت سردی می بخشید که با فضیلت اشتباه می شد بی اعتنایی من محبت دیگران را به سویم جلب می کرد و خود پرستیم در بخشندگیهایم به اوج می رسید . در این باره هیچ نمی دانستم جز اینکه در آنچه من می دیدم و به نظرم فقط بازی سرگرم کننده یا ملال انگیز می آمد وجود نداشت به راستی کوششها و معتقداتی وجود دارد که من هرگز به مفهومشان پی نبرده ام . و نمی خواهم ببرم . البته گاهی وانمود می کردم که زندگی را جدی تلقی می کنم اما خیلی زود همین جدی بودن به نظرم پوچ می آمد و فقط ایفای نقش خودم را تا آنجا که می توانستم به خوبی ادامه می دادم نقشی که من بر عهده داشتم . نقش موجودی بود کار آمد ، با هوش ، متقی ، وطن پرست ، از رذالت متنفر ، با گذشت ، نوعدوست ، پابند به اخلاق ...... خلاصه ، زندگیم را سراسر در زیر یک علامت دو گانه طی کرده ام و مهمترین اعمالم اغلب آنهایی بوده اند که کمتر از اعمال دیگر مرا متعهد کرده اند . وانگهی ، مگر همین نبود که برای افزودن حماقتهایم ، نتوانستم بر خود ببخشایم . و باعث شد مرا وادار کرد که به جستجوی راه گریزی بر آیم ؟ ادامه دارد....
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 21:10 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . (6) طبیعی ترین تصور انسان ، اندیشه ای که به سادگی به مخیله اش خطور می کند تصور بیگناهی خویش است . همه ی ما موارد استثنایی هستیم همه می خواهیم از چیزی تقاضای فرجام کنیم ! هر کدام می خواهیم به هر قیمتی که هست بیگناه باشیم . حتی اگر برای این کار لازم باشد که نوع بشر و قضای آسمان را متهم کنیم . وقتی به کسی که بر اثر جد و جهد خویش هوشمند و یا سخاوتمند شده است . خوشامد می گویید او را مختصری خوشحا ل می کنید در عوض ، اگر سخاوت فطری او را بستایید بالاترین شادیها را به او می دهید متقابلا اگر به جنایتکاری بگویید که خطای او مولود فطرت و شخصیتش نیست ؟ بلکه زاده ی مقتضیا ت ناگوار است به راستی شکر گزار می شود حتی در ضمن خطابه ی دفاعیه ی شما ، همین لحظه را برای گریستن انتخا ب می کند با این همه ، هوش و شرافت مادر زادی به هیچ وجه در خور تحسین نیست هم چنانکه به طور قطع مسولیت جنایتکاربالفطره از مسولیت کسی که مقتضیا ت او را به جنا یت وا داشته است بیشتر نیست اما این حیله گران طا لب عنا یتند . یعنی عدم مسولیت ، و بی آنکه احسا س شرم کنند به عذر طبیعت و بهانه ی مقتضیا ت ، حتی اگر متناقض باشد استناد می جویند مهم این است که بیگناه باشد و فضایلی که از بدو تولد به آنها عطا شده است مورد تردید قرار نگیرد تقصیر هایشا ن که زاده ی مصیبتی زود گذر است موقتی جلوه کند . موضوع اساسی این است که رشته ی داوری بریده شود ولی چون بریدن رشته داوری دشوار است چون بسیار مشکل است که شخص بتواند هم تحسین و هم اغماض دیگران را نسبت به طبیعت خویش جلب کند همه می خواهند ثروتمند شوند چرا ؟ دلیلش را از خودتان پرسیده اید ؟ برای اعما ل قدرت ، البته اما مخصوصا برای آنکه ثروت ، انسان را از محاکمه ی فوری در امان می دارد شما را از انبوه جمعیت صف به در می برد شما را در میان باغهای وسیع ، که محافظت می شوند و اتاقهای مجلل ، از دیگران مجزا می کند ثروت هنوز حکم برائت نیست اما تعلیق حکم محکومیت است و تحصیل آن همیشه به کار می آید . از همه مهمتر آنکه کسانی که از شما می خواهند صادق و صریح باشید باور نمی کنید تصور خوبی از خویش ندارید و به بهترین وجه ممکن دروغ می گویید . و محبت خود را به دو گونه ثابت می کنید . این موضوع به حدی حقیقت دارد که ما به ندرت برای کسانی که از ما بهترند راز دل می گوییم حتی از محضر شان می گریزیم . در مقابل بیشتر اوقات اسرار خود را نزد کسانی اعتراف می کنیم که به ما شباهت دارند و در ضعفها و حقارتهایمان شریکند بنابراین نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم یا بهتر شویم زیرا در این صورت ابتدا باید به حکم عجز و قصور خویش گردن نهیم ما فقط می خواهیم که بر حالمان رقت آورند . در راهی که می رویم تشویقمان کنند خلاصه می خواهیم دیگر مقصر نباشیم و در عین حال برای تزکیه ی نفسمان هم قدمی بر نداریم . نه از وقاحت نصیب کافی برده ایم و نه از فضیلت . نه نیروی ارتکا ب گناه داریم و نه قدرت اجرای ثواب . ادامه دارد...
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:35 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . (5) آیا ما بین شما کسی آن چنان دیوانه یافت می شود که جواهر ها و طلای خود را در کوچه بگذارد ؟ نه گمان نمی کنم ، به عکس این اشیاء را به نقاط مطمین خانه می برید .و در پنهانی ترین نقاط گاو صندوق حفظ می کنید و حا ل آنکه کثا فت و زباله های خود را در معبر عمومی قرار می دهید. پس ، از آنجا که هر چیز قیمتی را مخفی می دارند و آنچه را قیمتی ندارد عرضه می کنند آیا عقل و درایت که هیچ کس نمی خواهد آن را مخفی سازد . که همواره باید از نظر و نگاه خلایق محفوظ نگاه داشته شود . دارای ارزش نیست ؟ آه دوست عزیز ، مردم از نظر قوه ی ابداع چقدر فقیرند و خیال می کنند کسی به میرد فرصت را غنیمت می شمرند تا برای عمل شما انگیزه های احمقانه یا عامیانه بیا بند . اما کسی اندیشه ی حقیقی آنها را درک کند . هرگز ! ولی بحث سر آن نیست که منطقی باشیم بحث در این است که از میان آن آهسته بلغزیم و مخصوصا بحث در این است که خود از داوری بر کنار بما نیم . زیرا کیفر بدون داوری تحمل پذیر است . وانگهی نامی دارد که بیگناهی ما را تضمین می کند بدبختی این است که رشته ی داوری را ببریم از اینکه پیوسته بر ما داوری کنند ولی فقط نا هماهنگی و اغتشاشی را در می یافتم . که وجودم را انبا شته بود احسا س می کردم که ضعیف و زخم پذیر شده ام و در معرض افترای عام قرار گرفته ام از آن لحظه که فهمیدم در من چیزی در خور داوری بوده است فهمیدم که در آنها نیز استعداد مقاومت ناپذیری برای داوری کردن وجود دارد بله آنکه مثل گذشته آنجا بودید اما می خندید ند یا بهتر بگویم به نظرم می رسید که به هر کس بر می خوردم با لبخندی پنهانی نگاهم می کند . اما به هر حا ل بدگمانی در وجودم باقی ماند . در صورتیکه از هر سو داوریها و خد نگها و نیشخندها بر من فرود می آمد در حا لی که گیج و مبهوت لبخند می زدم روزی که از خطر آگاه شدم چشم بصیرتم باز شد به یک دم همه ی زخمها بر من فرود آمد و قوایم به یکباره تحلیل رفت آن گاه گیتی سراسر بر گرد من به خنده افتاد . این همان چیزی است که هیچ انسانی تاب تحملش را ندارد تنها از طریق بد جنسی می توان به دفع حمله پرداخت از این روست که مردم برای اینکه خود محاکمه نشوند در محاکمه کردن شتاب می کنند چه توقع دارید ؟ ادامه دارد......
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22:42 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . اما بیشتر اوقات ، بی آنکه به خود زحمتی بدهم . فکرم را به جانب دیگر معطوف می داشتم . هم چنین در این هنگام از حیث سلامت به ناراحتیها ی بی اهمیتی دچار شدم چیز مشخصی نبود اگر دقیق تر به خواهید کوفتگی بود نوعی محذور برای باز یافتن خلق خوشی که داشتم زندگی برایم سهولت خود را از دست می داد وقتی جسم افسرده است قلب ناتوان می شود به نظرم می رسید که جزیی از آنچه هرگز نیاموخته بودم و با این همه آن را خوب می دانستم یعنی شیوه زیستن را ، فراموش می کنم بله ، تصور می کنم هموطن عزیز ، آیا به نظر شما اشکا لی دارد که از اینجا بیرون برویم و کمی در هوای آزاد قدم بزنیم ؟ خوب که فکرش را می کنم می بینم من هم امضایم را کنار امضای آنها خواهم گذاشت . بردگی ؟ آه نه ، ما با آن مخا لفیم ! حالا اگر انسان اجبارا بردگی را در خانه ی خود یا در محل کار خود بر قرار سازد خوب ، این مطابق رسم اجتماع است . اما اگر بخواهد به آن مباهات کند . باز خنده غیبی می شنود . هر انسانی همانطور که به هوای پاک نیاز دارد به انسان بودن انسانها هم نیازی هست . آنها هم چنان لبخند خواهند زد و ما آرامش وجدانمان را حفظ خواهیم کرد و الا ناگزیر خواهیم شد که در مورد خود تجدید نظر کنیم آنوقت از رنج دیوانه می شویم و یا فروتنی پیشه می کنیم . و از هر دو باید ترسید بنابراین احتیاج به اعلان نیست . و این یکی مایه ی افتضاح است به علاوه ، اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه ی حقیقی و هویت خود را اعلام می کرد . ما سرگیجه می گرفتیم . در واقع موضوع برای انتخاب فراوان است اما چه جهنمی بر پا می شد . بله ، جهنم ، باید همین طور باشد و همه کس برای بار اول و آخر طبقه بندی می شد آری اینجا به دهکده ی عروسکها می ماند به نظر شما این طور نیست ما به سد رسیده ایم راستی جهنمی مرطوب و ولرم ! همه چیز به صورت خطوط افقی ، عاری از هر گونه درخشش ، فضا بیرنگ و زندگی مرده . آیا این جهانی در کار محو شدن نیست . انسانی در آن نیست و چه بهتر که نیست ! اقرار می کنم که خسته ام . رشته ی کلام از دستم به در می رود دیگر آن روشنی ذهنی را ندارم دیگر دوستی ندارم فقط شریک جرم دارم . بالاخره بشر می توانست کار ی کند که جدی بگیرند ش . مردم از انگیزه های شما و صداقت شما و اهمیت رنجهایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی شوند . تا وقتی زنده اید . وضع شما برایشان مشکوک است فقط شایسته ی تردید آنها هستید . و آنچه را نمی خواهند باور کنند برایشان ثابت کرد و تعجبشان را برانگیخت یا برای اینکه وضع شما دیگر مشکوک نباشد اصلا باید که دیگر وجود نداشته باشید .
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:5 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد . رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست می داریم مگر نه ؟ آن عده از استادان راکه دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم ، در این صورت بزرگداشتی که شاید آنها در همه ی عمر از ما انتظارش را داشتند . ولی آیا می دانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم ؟ دلیلش ساده است ! با آنها الزامی در کار نیست ما را آزاد می گذارند ما می توانیم هر وقت فرصت داشتیم در فاصله ی میا ن یک مجلس مهمانی و یک یار مهربان ، یعنی روی هم رفته در اوقات هدر رفته ، بزرگداشت آنان قرار دهیم . اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یاد آوری ذهنی است و قوه حافظه ی ما ضعیف است در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است مرگ سوز ناک است تاثر خودمان و دست آخر وجود خودمان است . انسان این چنین است که دو چهره دارد نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد . غروب زیبای پا ییزی بود که بر فراز شهر هنوز نیم گرم بود آسمان در باختر هنوز روشن ، اما رو به تیرگی می رفت چراغها ی پایه دار با نور ضعیفی می درخشید . کم کم آسمان از ستارگان لبریز می شد ستارگانی که انسان هنگام عبور ، در فاصله ی میا ن دو چراغ ، برای لحظه ای زود گذر مشاهده می کرد من طعم سکوتی را که مستولی شده بود لطف شب و خلوت آن را می چشیدم . خوشحال بودم . که در بعد از ظهر سخنرانی درخشانی که فی البداهه در مقابل چند نفری از دوستانم در باره ی سنگدلی مردم و ریا کاری بر گزیدگانمان ایراد کرده بودم . بر روی پل ایستاده و بر آن مشرف بودم در یافتم که احساس عظیمی از قدرت و چه بگویم از کما ل در درونم اوج می گیرد و به قلبم انبساط می بخشد قد راست کردم و خواستم سیگار روشن کنم که در همان لحظه قهقهه خنده ای از پشت سرم برخاست مبهوت سر بر گرداندم هیچ کس در آنجا نبود تا در کنار نرده رفتم دو باره صدای خنده را از پشت سر شنیدم اندکی دورتر ، گویی همراه جریان آب پایین می رفت بی حرکت بر جای ماندم خنده کاهش می یافت اما هنوز آن را به وضوح پشت سر خود می شنیدم که از هیچ کجا بر نمی آمد . جز از بستر آب به خانه برگشتم که ناگهان زیر پنجره ی اتاقم صدای خنده ای شنیدم پنجره را گشودم بر روی پیاده رو گروهی از جوانان با شادی از یکدیگر خدا حافظی می کردند به آیینه برگشتم تصویرم در آیینه لبخند می زد اما به نظرم رسید که لبخند دو گانه شده است . تا چند روزی کمی به فکر این خنده بودم و بعد آن را از یاد بردم . گاهگاه ، به فواصل طولانی ، به نظرم می رسید که طنینش را در گوشه ای از وجودم می شنوم .
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:21 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب ، تا فرصتی پیش آمده ، به خواند نش می ارزد .
آدم حتی وقتی روی نیمکت متهمان نشسته ، همیشه برایش جا لب است که بشنود در باره اش حرف می زنند در طی نطقهایی می شود گفت که خیلی در باره ی من حرف می زنند و شاید در باره ی من بیشتر از جرمم . آیا میان این نطقها فرق زیادی بود ؟ بدون مشارکت من ، سر نوشتم بی آنکه نظر مرا به خواهند تعیین می شد . کمی به شور و هیجان آمدم گفتم ماههاست به این دیوار ها نگاه می کنم . تو دنیا هیچ چیزی یا هیچ کسی نیست که بهتر از اینها بشناسمش . شاید خیلی وقت پیش ها ، در آنها پی چهره ای گشته بودم اما این جهره رنگ آفتاب داشت و شعله ور از تمنا بود . بیهوده پی آن گشته بودم حالا تمام شده بود و به هر حا ل ، ندیده بودم که هیچی از این تراوش سنگ پدید بیاید . تمام ته دلم را با فورانی آمیخته از شادی و خشم به رویش می ریختم . او حتی مطمین نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی می کرد . سر نوشت بشر همچنان که سیر تاریخ ، پوچ و بی معنی است اما رستگاری و خوشبختی فقط در همین جهان ممکن است ( ملکوت من همه در روی زمین است ) و آدمی می تواند با تن خود به جهان بپیوندد چنا نکه یاری به دیگری تا حد ایثار و از خود گذشتگی شاید بهترین شیوه برای ابراز هستی باشد . یا شاید عصیا ن مهمترین فضیلت و ممتاز ترین خصلت آدمی باشد . یا با زشتی ها جنگیدن و در عین حا ل ستایشگر زیبایی ها بودن . یا گذر از لایه های ظاهری به لایه های پنهان و بالاخره اعماق تیره و تار بودن . یا کسی که بر بلند ترین قله ، مشرف بر همه ی آدمیان ، نشسته است چون نیک بنگرد از پس گهگاهی در پشت سر ، می بیند که نه بر قله که در پست ترین درکات این جهان است . بیراهه نروم. توافق من با زندگی کامل بود هستی را به هر گونه ای که بود از عرش تا فرش می پذیرفتم .بی آنکه از قبول ریشخند ها و عظمتها یا ذ لتهایش شانه خا لی کنم . هر شادی در من آرزوی شادی دیگر بر می انگیخت . از جشنی به جشنی دیگر می رفتم گاه می شد که شبها ی دراز، در حا لی که بیش از پیش شیفته ی موجودات و زندگی بودم به رقص بپردازم . و این روز رستگاری ما خواهد بود ولی این کار آسا ن نیست زیرا دوستی با فراموشکاری یا لااقل نا توانی توام است آنچه را می خواهد نمی تواند از این گذشته شاید آن را چنانکه باید ، نمی خواهد . شاید ما زندگی را چنانچه باید ، دوست نمی داریم ؟ آیا توجه کرده اید که احسا سا ت ما را تنها مرگ بیدار می کند 2 ادامه داره
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:53 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب ، تا فرصتی پیش آمده ، به خواند نش می ارزد . در تلاش پوچی هنگامی که بی معنایی کارهای عادی روزانه مان ناگهان ما را فرا می گیرد در چنان لحظه ها ست که پوچی ، دچار وسوسه ی هیچ انگاری ، که نه انسان و نه جهان هیچ کدام پوچ نیستند . پوچی در همزیستی انسان و جهان نهفته است و انسان در درون جهان زندانی است که پوچ یا احساس بر آمده از نا همسازی ارزشها و کوششهای آدمی است که آدمی به گونه ای بیماری ، یا دلزدگی از د نیا می گردد به طور سنجیده و معتقد به درستکاری خود ، و در عین حال کورکورانه ، چون نمی تواند یا نمی خواهد در بازی همگانی شرکت کند و به آیینها و قرار دادها یی که جامعه بنابر آنها می زید ریاکانه سر سپرد . که قربانی یا به معنایی دقیق تر ، قربانی جامعه ای که ارزشهایی ندارد به او عرضه کند . که دست کم سر آغاز فضیلت را در صداقت محض یا فت . ولی چشم اندازها تنگ است و گنجایش روحی محدود . تا هنگامی که بیرحمانه و یکباره از رفتار عادی روزانه اش کشیده می شود . هیچ نمی کوشد تا ارزشها یی کشف کند و آنها را به جای مجموعه ی قواعد اجتماعی مصنوعی که به طور غریزی رد شان می کند بنشاند . با بی اعتنایی ظاهریش به همه چیز جز پوسته ی بیرونی وجودش که جویای خوشیهای حسی است چنین می نماید که دارای هیچ زندگی درونی نیست . اگر توان ساختن دستگاه ارزشهای نوینی بیآغازند . شاید پیوندهایی حیاتی میان خود و دیگران بیا بیم . او هر گونه قصدی در ساختن اخلاقی و فلسفی نهفته نمی پردازد . او هر گونه قصدی در ساختن یک فلسفه ی پوچی را انکار نمی کند بلکه در کار بررسی یک " حالت حساسیت " است که می کوشد چیزی را وصف کند که به باور" کامو" بیماری روحی ویژه ی روزگار ماست که قهرمانی نیست که دلاوری و شادمانه به سوی قله در تلاش باشد قربانی بینا دلی نیست که در آگاهی سر فرازانه از ارجمندی انسانیش به ستیزه با ایزدان برخاسته باشد . ولی ما فراسوی بی شوری و بی اعتنایی رفته و پی برده است که شادکامی و پوچی دو فرزند یک زمینند . آنها جدایی نا پذیرند . اینها در برابرخوشیها و درد های یکا یک آدمیان بی اعتنا یند . (1) ادامه دارد....
+
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:21 توسط باران
|
|
|||||
|
|||||