تبليغاتX
باران

یادمان باشد که همیشه دلایل و عذر هایی وجود دارد که ذهن ما را از مشکل واقعی منحرف می کند ولی انسان کار آمد به دنبال کشف علل واقعی رویدادهاست .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:34  توسط باران  | 

یک روز برفی ، دانش آموزانی که تا زانو در برف حرکت می کردند معلم گفت آیا می دانید آینده کجاست ؟ آنها پاسخ دادند  نه  . او گفت : آینده مثل راهی است که شما در حین حرکت ، در ساختن آن هستید مواظب باشید در راهتان چاه نسازید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:24  توسط باران  | 

از استاد پرسیدم : شما در مدیریت ، به در باز معتقد هستید یا در بسته ؟ استاد گفت برای من باز و بسته بودن در مهم نیست برای من باز بودن فکر مهم است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:44  توسط باران  | 

  دیوانه ای به زرتشت می گوید : تو را به آن نور و قدرت و نیکی که در توست ، سوگند می دهم که بر این شهر گستاخان تفی انداز و راه آمده باز گرد زیرا در  رگ مردمانش خون گند یده و نیم گرم و کف کرده جاری است .

زرتشت می گوید : نه از این د یوانه ، بل از این شهر بزرگ نیز بیزارم هر د و هم چون همند . نه صلاح می پذیرند و نه بیش از این تباه می شوند ! اما تو ای د یوانه مرا با تو پندی است . به هنگام وداع .      اگر عشق ورزیدن نتوانی ، بگذار  و  بگذ ر !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 13:19  توسط باران  | 

 

ای بشر خاکی ، برای تو کاردانی و نیروی تمیز واقعی آن است که بیش از سهم و قدرت خود ادعای عقل نداشته باشی و با میل و لذ ت با شهروندان نوع خودت هم عقیده گردی ، یا سازش و بردباری پیش گیری و همراه دیگران خود را فریب دهی . آدمها هزار چهره در آیینه ، اما انسا ن چنین است که دو چهره دارد نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد . دیگری را دوست بدارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 23:11  توسط باران  | 

 

اگر پیوسته شاگرد بمانید زحمت آموزگار

 

خویش را جبران نکرده اید .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 21:38  توسط باران  | 

 

 

اجتماعی بودن و نیاز به دیگران داشتن در بین نوع بشر – غریزی باشد یا اکتسابی – در هر حا ل ، واقعیتی مسلم است و هر گز در هیچ نقطه ای دیده نشده است که انسا نی در انزوا و بی نیاز از دیگران رشد و زندگی کند . انسا ن نه  به صورت انزوا  می تواند زندگی کند و نه به صورت گله و  رمه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 21:48  توسط باران  | 

 

 

هیچ وقت خودم را به خاطر غرور بی جایم نخواهم بخشید غروری که ناشی از جهل و نادانی من

بود پرده ای از تاریکی در برابر دیدگانم کشیده بود و من غیر از زشتی و ناراستی چیزی نمی دیدم . من در آتش تکبر و خود خواهی می سوختم . و شعله های این آتش به تدریج زندگی خود و دیگران را که با آنان سرو کار داشتم . به کام می کشید و نابود می کرد و سرنوشت حیات خودم و آنان را به صورتی معکوس رقم می زد .

عالیترین هدیه ای که یک فرد می تواند به فردی د یگر ارزانی دارد حضور بی ادعای خود اوست .

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:23  توسط باران  |