تبليغاتX
باران

مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب

تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد .              

 

                                                               قسمت ۴

اما بیشتر اوقات ، بی آنکه به خود زحمتی بدهم . فکرم را به جانب دیگر معطوف می داشتم . هم

چنین در این هنگام از حیث سلامت به ناراحتیها ی بی اهمیتی دچار شدم چیز مشخصی نبود اگر دقیق تر به خواهید کوفتگی بود نوعی محذور برای باز یافتن خلق خوشی که داشتم زندگی برایم سهولت خود را از دست می داد وقتی جسم افسرده است قلب ناتوان می شود به نظرم می رسید که جزیی از آنچه هرگز نیاموخته بودم و با این همه آن را خوب می دانستم یعنی شیوه زیستن را ، فراموش می کنم بله ، تصور می کنم هموطن عزیز ، آیا به نظر شما اشکا لی دارد که از اینجا بیرون برویم و کمی در هوای آزاد قدم بزنیم ؟ خوب که فکرش را می کنم می بینم من هم امضایم را کنار امضای آنها خواهم گذاشت . بردگی ؟ آه نه ، ما با آن مخا لفیم ! حالا اگر انسان اجبارا بردگی را در خانه ی خود یا در محل کار خود بر قرار سازد خوب ، این مطابق رسم اجتماع است . اما اگر بخواهد به آن مباهات کند . باز خنده غیبی می شنود . هر انسانی همانطور که به هوای پاک نیاز دارد به انسان بودن انسانها هم نیازی هست . آنها هم چنان لبخند خواهند زد  و ما آرامش وجدانمان را حفظ خواهیم کرد و الا ناگزیر خواهیم شد که در مورد خود تجدید نظر کنیم آنوقت از رنج دیوانه می شویم  و یا فروتنی پیشه می کنیم . و از هر دو باید ترسید بنابراین احتیاج به اعلان نیست . و این یکی مایه ی افتضاح است به علاوه ، اگر همه کس اسرار نهان خود را فاش و حرفه ی حقیقی و هویت خود را اعلام می کرد . ما سرگیجه می گرفتیم . در واقع موضوع برای انتخاب فراوان است اما چه جهنمی بر پا می شد . بله ، جهنم ، باید همین طور باشد و همه کس برای بار اول و آخر طبقه بندی می شد آری اینجا به دهکده ی عروسکها می ماند به نظر شما این طور نیست ما به سد رسیده ایم راستی جهنمی مرطوب و ولرم ! همه چیز به صورت خطوط افقی ، عاری از هر گونه درخشش ، فضا بیرنگ و زندگی مرده . آیا این جهانی در کار محو شدن نیست . انسانی در آن نیست و چه بهتر که نیست ! اقرار می کنم که خسته ام . رشته ی کلام از دستم به در می رود دیگر آن روشنی ذهنی را ندارم دیگر دوستی ندارم فقط شریک جرم دارم . بالاخره بشر می توانست کار ی کند که جدی بگیرند ش . مردم از انگیزه های شما و صداقت شما و اهمیت رنجهایتان جز با مرگ شما متقاعد نمی شوند . تا وقتی زنده اید . وضع شما برایشان مشکوک است فقط شایسته ی تردید آنها هستید .

و آنچه را نمی خواهند باور کنند برایشان ثابت کرد و تعجبشان را برانگیخت یا برای اینکه وضع شما دیگر مشکوک نباشد اصلا باید که دیگر وجود نداشته باشید .

                                                               

                                       ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:5  توسط باران  | 

مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی) را انتخاب

تا فرصتی پیش آمده به خواند نش می ارزد .

 

 

رفیقانی را که تازه از ما دور شده اند چه دوست می داریم مگر نه ؟ آن عده از استادان راکه

 

دهانشان پر از خاک است و دیگر سخن نمی گویند چه می ستاییم ، در این صورت بزرگداشتی که

شاید آنها در همه ی عمر از ما انتظارش را داشتند . ولی آیا می دانید برای چه ما همیشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تریم ؟ دلیلش ساده است ! با آنها الزامی در کار نیست ما را آزاد می گذارند ما می توانیم هر وقت فرصت داشتیم در فاصله ی میا ن یک مجلس مهمانی و یک یار مهربان ، یعنی روی هم رفته در اوقات هدر رفته ، بزرگداشت آنان قرار دهیم . اگر ما را به کاری ملزم کنند فقط به یاد آوری ذهنی است و قوه حافظه ی ما ضعیف است در حقیقت آنچه در رفقای خود دوست داریم مرگ تازه است مرگ سوز ناک است تاثر خودمان و دست آخر وجود خودمان است . انسان این چنین است که دو چهره دارد نمی تواند بی آنکه به خود عشق بورزد دیگری را دوست بدارد .

غروب زیبای پا ییزی بود که بر فراز شهر هنوز نیم گرم بود آسمان در باختر هنوز روشن ، اما رو به تیرگی می رفت چراغها ی پایه دار با نور ضعیفی می درخشید . کم کم آسمان از ستارگان لبریز می شد ستارگانی که انسان هنگام عبور ، در فاصله ی میا ن دو چراغ ، برای لحظه ای زود گذر مشاهده می کرد من طعم سکوتی را که مستولی شده بود لطف شب و خلوت آن را می چشیدم . خوشحال بودم . که در بعد از ظهر سخنرانی درخشانی که فی البداهه در مقابل چند نفری از دوستانم در باره ی سنگدلی مردم  و ریا کاری بر گزیدگانمان ایراد کرده بودم . بر روی پل ایستاده و بر آن مشرف بودم در یافتم که احساس عظیمی از قدرت و چه بگویم از کما ل در  درونم اوج می گیرد و به قلبم انبساط می بخشد قد  راست کردم و خواستم سیگار روشن کنم که در همان لحظه قهقهه خنده ای از پشت سرم برخاست مبهوت سر بر گرداندم هیچ کس در آنجا نبود تا در کنار نرده رفتم دو باره صدای خنده را از پشت سر شنیدم اندکی دورتر ، گویی همراه جریان آب پایین می رفت بی حرکت بر جای ماندم خنده کاهش می یافت اما هنوز آن را به وضوح پشت سر خود می شنیدم که از هیچ کجا بر نمی آمد . جز از بستر آب به خانه برگشتم که ناگهان زیر پنجره ی اتاقم صدای خنده ای شنیدم پنجره را گشودم بر روی پیاده رو گروهی از جوانان با شادی از یکدیگر خدا حافظی می کردند به آیینه برگشتم تصویرم در آیینه لبخند می زد اما به نظرم رسید که لبخند دو گانه شده است . تا چند روزی کمی به فکر این خنده بودم و بعد آن را از یاد بردم . گاهگاه ، به فواصل طولانی ، به نظرم می رسید که طنینش را در گوشه ای از وجودم می شنوم .

 

                           (۳)                 ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:21  توسط باران  | 

مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی)

را انتخاب ، تا فرصتی پیش آمده ، به خواند نش می ارزد .

 

آدم حتی وقتی روی نیمکت متهمان نشسته ، همیشه برایش جا لب است که بشنود در

 باره اش حرف می زنند در طی نطقهایی می شود گفت که خیلی در باره ی من حرف

می زنند و شاید در باره ی من بیشتر از جرمم . آیا میان این نطقها فرق زیادی بود ؟ بدون مشارکت من ، سر نوشتم بی آنکه نظر مرا به خواهند تعیین می شد . کمی به شور و

هیجان آمدم گفتم ماههاست به این دیوار ها نگاه می کنم . تو دنیا هیچ چیزی یا هیچ

 کسی نیست که بهتر از اینها بشناسمش . شاید خیلی وقت پیش ها ، در آنها پی

چهره ای گشته بودم اما این جهره رنگ آفتاب داشت و شعله ور از تمنا بود .

بیهوده پی آن گشته بودم حالا تمام شده بود و به هر حا ل ، ندیده بودم که هیچی از

 این تراوش سنگ پدید بیاید .

تمام ته دلم را با فورانی آمیخته از شادی و خشم به رویش می ریختم . او حتی

 مطمین نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی می کرد . سر نوشت بشر 

 همچنان که سیر تاریخ ، پوچ و بی معنی است اما رستگاری و خوشبختی فقط در

 همین جهان ممکن است ( ملکوت من همه در روی زمین است ) و آدمی می تواند

 با تن خود به جهان بپیوندد چنا نکه یاری به دیگری تا حد ایثار و از خود گذشتگی

شاید بهترین شیوه برای ابراز هستی باشد . یا شاید عصیا ن مهمترین فضیلت و

ممتاز ترین خصلت آدمی باشد . یا با زشتی ها جنگیدن و در عین حا ل ستایشگر

 زیبایی ها بودن .

یا گذر از لایه های ظاهری به لایه های پنهان و بالاخره اعماق تیره و تار بودن .

یا کسی که بر بلند ترین قله ، مشرف بر همه ی آدمیان ، نشسته است چون نیک

بنگرد از پس گهگاهی در پشت سر ، می بیند که نه بر قله که در پست ترین

درکات این جهان است . بیراهه نروم. توافق من با زندگی کامل بود هستی را به

هر گونه ای که بود از عرش تا فرش می پذیرفتم .بی آنکه از قبول ریشخند ها و

عظمتها یا ذ لتهایش شانه خا لی کنم . هر شادی در من آرزوی شادی دیگر بر

 می انگیخت . از جشنی به جشنی دیگر می رفتم گاه می شد که شبها ی دراز،

در حا لی که بیش از پیش شیفته ی موجودات و زندگی بودم به رقص بپردازم .

و این روز رستگاری ما خواهد بود ولی این کار آسا ن نیست زیرا دوستی با

فراموشکاری یا لااقل نا توانی توام است آنچه را می خواهد نمی تواند از این

گذشته شاید آن را چنانکه باید ، نمی خواهد . شاید ما زندگی را چنانچه باید ،

دوست نمی داریم ؟ آیا توجه کرده اید که احسا سا ت ما را تنها مرگ بیدار می کند                                                       2 

                                                                     ادامه داره

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:53  توسط باران  | 

مطالبی از البرکامو در ( سقوط ) و از اراسموس در( ستا یش دیوانگی)

را انتخاب ، تا فرصتی پیش آمده ، به خواند نش می ارزد .

 

در تلاش پوچی

 

هنگامی که بی معنایی کارهای عادی روزانه مان ناگهان ما را فرا می گیرد

در چنان لحظه ها ست که پوچی ، دچار وسوسه ی هیچ انگاری ، که نه

انسان و نه جهان هیچ کدام پوچ نیستند . پوچی در همزیستی انسان و جهان

 نهفته است و انسان در درون جهان زندانی است که پوچ یا احساس بر آمده

از نا همسازی ارزشها و کوششهای آدمی است که آدمی به گونه ای بیماری ،

 یا دلزدگی از د نیا می گردد به طور سنجیده و معتقد به درستکاری خود ، و

 در عین حال کورکورانه ، چون نمی تواند یا نمی خواهد در بازی همگانی

شرکت کند و به آیینها و قرار دادها یی که جامعه بنابر آنها می زید ریاکانه

سر سپرد . که قربانی یا به معنایی دقیق تر ، قربانی جامعه ای که ارزشهایی

ندارد به او عرضه کند . که دست کم سر آغاز فضیلت را در صداقت محض

 یا فت . ولی چشم اندازها تنگ است و گنجایش روحی محدود . تا هنگامی که

بیرحمانه و یکباره از رفتار عادی روزانه اش کشیده می شود . هیچ نمی کوشد

 تا ارزشها یی کشف کند و آنها را به جای مجموعه ی قواعد اجتماعی مصنوعی

 که به طور غریزی رد شان می کند بنشاند . با بی اعتنایی ظاهریش به همه چیز

 جز پوسته ی بیرونی وجودش که جویای خوشیهای حسی است چنین می نماید

 که دارای هیچ زندگی درونی نیست . اگر توان ساختن دستگاه ارزشهای نوینی

بیآغازند . شاید پیوندهایی حیاتی میان خود و دیگران بیا بیم . او هر گونه قصدی

 در ساختن اخلاقی و فلسفی نهفته نمی پردازد . او هر گونه قصدی در ساختن یک

 فلسفه ی پوچی را انکار نمی کند بلکه در کار بررسی یک " حالت حساسیت "

است که می کوشد چیزی را وصف کند که به باور" کامو" بیماری روحی ویژه ی

روزگار ماست که قهرمانی نیست که دلاوری و شادمانه به سوی قله در تلاش باشد

 قربانی بینا دلی نیست که در آگاهی سر فرازانه از ارجمندی انسانیش به ستیزه با

 ایزدان برخاسته باشد . ولی ما فراسوی بی شوری و بی اعتنایی رفته و

 پی برده است که شادکامی و پوچی دو فرزند یک زمینند . آنها    جدایی نا پذیرند .

اینها در برابرخوشیها و درد های یکا یک آدمیان بی اعتنا یند .   (1)  

                              ادامه دارد.... 

                                                                                                        

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:21  توسط باران  | 

 

 

  فرزند و نوه و نتیجه ها ، از دست قضا و تنگدستی ،

 نق نق کنان ، مسبب ظلم ستم ؟ با نتایجی عمیق که

 مقصر پدر بزرگ ، چون تاج سرماست ریشه در رگ

 ماست.  او گفت شتاب و تکرار گذشته نکنید از

 گذشته هاست . بشنوید از من ، بجویید هر یک از

  گفتار و پندار و کردار خویش ؟

 

 چرا پدر بزرگ سه گفتار را مسبب اصلی می دانست؟

 اصلا پدر بزرگ هیچوقت خود را مقصر نمی داند !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:22  توسط باران  | 

منع واعظ  ز  خرافات ، ز غوغای عوام

نتوانیم ، و  لیکن   به   دل   انکار  کنیم

                                               ( جامی)

 

پدربزرگ : در فیلم های هندی قتل و خود کشی

و آزار و شکنجه مجاز ، ولی بوسیدن  مجاز

نیست ! چرا؟   و ما ماندیم در جواب . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:56  توسط باران  | 

اسرار جهان چنانکه در دفتر ماست

گفتن نتوان ، که آن وبا ل سرماست

چون نیست در این مردم نادان اهلی

نتوان گفتن هر آنچه در خاطرماست

                                                 خیام

 

پدر بزرگم می گفت: اگر نتوانی مسیر وزش باد را

تغییر دهی می توانی مسیر بادبان ها را تنظیم کنی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:2  توسط باران  | 

چه لذت بخش است هنگامی که کودکی

میوه ی درختانی را که پدر بزرگش

کاشته است می چیند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 23:3  توسط باران  | 

  9

در گرد هما یی " افت تحصیلی "  معلمی از پوچی هیچ ، به پوچی خویش پی می برد و چنین بیان میدارد .

 

                                                      

زیرا این دانش آموزان ، مرحله به مرحله ، عمری ، در اختیار ما بوده ، تا تعلیم و تربیت صحیح

شخصیت آنا ن را بسازد . تا جامعه سا لم تر گردد .

وقتی به مقاطع تحصیلی به صورت طبقاتی بنگرند و  ارزشها را با مدارک ارزیابی کنند  ارزشها به ظاهر ارزیابی شوند ارزشهای مچا له شده ، تفا له ای بیش نخواهند بود  و این  آسیب های  شخصیتی ، آفاتی  در افت ، بی تاثیر نخواهد بود . در صورتیکه آقای مدیر ، ریشه در، پیشه خویش  . تمام اصول ها وکتابها های روانشناسی تاکید دارند . که دانش آموزان را آزاد بگذارید . تا درسر کلا س هر چه دلشا ن خواست انجام دهند. در انزوا نبا شند . تا استعدادهای نها ن ، رشد وایجاد خلاقیت  گردد. مورد قبول ، عام است . ولی آیا ما خود این جنبه را داریم . و آن گونه که هست مسولین با ما این چنین رفتار دارند. زیرا چند ین سا ل با کودکان زیستیم و خود کودک شدیم

تمام تقصیر ها بار معلما ن ا ست . کلاسی را در نظر بگیرید که حد متوسط ، 35 نفر دانش آموز

از 35 خانواده گوناگون ، با 35  نوع تربیت مختلف ، در آن نشسته اند . از کل این دانش آموزان

30 تن آنها از صمیم قلب آرزو دارند . که امروز معلمشا ن غایب باشد یا معلم ، امروز ، اصلا درس ندهد . و درس هم نپرسد . یا امروز مدرسه تعطیل باشد . یا  پای معلم بشکند. یا روزی که  یک ساعت ، ورزش دارند به خاطر یک ساعت ورزش ، اکثر دانش آموزان نمی خواهند آن روزی که ورزش دارند تعطیل باشد . این یک سوال است که پاسخ می خواهد ؟ زمانی که وسیله جای هدف را می گیرد و انگیزه با سوز و ناله فریاد بر می آورد و با فریاد خویش ، تسلیم خویش را مهیا ، تا که بفشارد گلوی خویش ، احساس میگردد . بدون انگیزه   کمیت حاصل می شود. ارزشها از بین می روند و آن موقع دکورها فرو می ریزند وبه جان هم افتاده ، مثل زالو خون همدیگر را می مکند  و روان ها رنجور و روانکاوها مبتلا ، حالا بیا و ببین پریشانی گوسفند وار را .

دوستان و همکاران می دانم خسته اید و خسته تر از آن که از فریاد مردان ناشنوا دلگیر . و از خردیشان رنجور ، ولی جنگلها و صخره ها چه آشنا یند با رسم و راه خاموشی تو . باز هم ، همچون درخت بالا بلندی باش که شیفته ی  اویی . همان درخت سایه گستررا گویم ، مشرف بر دریا ، که در اوج خاموشی ، به خروش دریا ، گوش سپرده است . بسپار ، گوش سپردن بر موج ، در اوج خویش ... !   در غیر این ، چه بسیارند شدنیها ، با خنده انس گیر. بخند به فراسوی خویش ، بر خویش خندیدن !! تا تسلیم دستان خویش ، که بفشارد گلوی خویش ،را بازی کن. ای بشر ای

انسا نی که با یک د ست عقل ، و با یک د ست د یگر زندگی را به دوش می کشی . تا توان

زنده ماندن را ، فراتر از پیچ مهره های وسا یل زیست داشته باشی . و سازنده ی معادلاتی باشی

که سر نوشت و تاریخ را تعیین می کند . چگونه می توانی مسول نباشی !

هر گونه مسولیتی ناگزیر می بایستی ، اجتماعی بوده باشد .

هر روز امکانی است برای سپاسگزاری بابت همان روز . هر کاری امکانی است برای انجام عملی نیک و عادلانه . هر عملی کوششی است در راه اندکی مفهوم بخشیدن به امروز و فردا . همه ی آینده ، نگهداری تمام این جهان . برای نسل های آینده .

در پایان، حمله با نیک خواهی و در صورت لزوم سپاسگزاریست .

                                  پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:31  توسط باران  | 

در گرد هما یی " افت تحصیلی "  معلمی از پوچی هیچ ، به پوچی خویش پی می برد و چنین بیان میدارد .

 

8                   

 نهایتا رقابت در قبولی کنکور ، آن هم رقابت در پزشکی و مهندسی ارزیابی شوند. این رقابتها در ارزیابی های تهی ، ریشه در پست های اجتماعی ، و از نظر مادی ، با فاصله های طبقاتی ،تلاش در جهت رسیدن به ثروت فاجعه ای بیش نیست زیرا زیر میزی های کلان ، علم را خدشه دار نموده و رشد در زمین خواری و نهایتا تورم و نا بسامانی به همراه داشته . این فاصله ها  که از هیچی و پوچی بشربه وجود آمده ، آیا  وحشتناک نیست که در آمد بین حداقل و حداکثر هزاران برابرباشد آیا نیاز یک نفر با نیاز یک نفر دیگرتا این حد فاصله دارد ؟ مگر آنان در زندگی اجتماعی نیازی که دارند آن دیگران فاقد این نیازند در صورتیکه نیازهای بشری همه تا اندازه ای یکسا نند . نفس های شوم یکسا ن نیستند که منجر به استثمار فرد از فرد می گردد که ریشه در لاینحل  بودن معادلاتی است که درخانه و مدرسه لاینحل  مانده است . حل معادلات باید با تفهیم و مثالهای روزمره زندگی ، بدون محفوظا ت انجام گیرد . ولی آموزنده برای حل معادله ، در کلاسهای خصوصی و خانگی ، جلسه ای چهل یا پنجاه هزارتومانی تن می دهد که اگر استعداد آن را داری که در کلاس خصوصی معادلات لاینحل را حل کنی پس می توانی حلال تمام معادلاتی باشی . و در پاسخ چنین گویند :تکرار و تمرین تسریع در یادگیری است ما که هر روز با تمرینهای متوالی معتاد به عملیم. بدون زیر میزی  معادلات حل نمی گردند چون یک پزشک هم بدون زیر میزی نمی تواند به حل معادله بپردازد !زیرا جایگاه هر کس مشخص است . درست است که جایگاه پزشک در بیمارستان و جایگاه کارمند در اداره و جایگاه کشاورز در مزرعه و جایگاه کارگر در کارگاه و کارخانه است هیچ کس جای کسی را غصب نکرده و نمی تواند غصب کند پس جایگاهها مشخص هستند ولی  نیازها از قبیل  خواب – خانه – مسکن – غذا – ازدواج – تفریح و گردش ..... به جایگاه مربوط نمی شود در هر جایگاهی بشر نیاز به آنها دارند که باید قدرت و توان استفاده از آن را داشته باشند ! یا نظام اداری که شهروندان با آن سرو کار دارند به راستی مرگ آور است با این حا ل توسط همین شهروندان اداره می شود  چگونه از عهده ی  زیر میزی ها وحل معادلات شما بر آیند؟ شاید ما از این حرفها خوشمان نیاید ولی جامعه یعنی ما هستیم که توهم را انتخاب کرده ایم و ترجیح داده ایم به جای محکم نمودن بنای خانه هایمان، آنها را رنگ کنیم و خود را فریب دهیم . چرا در جهت ضعف و نا توانی گام بر می داریم . وقتی توانایی رنگ کردن را داریم . آن توانایی را به   نفع اجتماع بکارگیریم .  توانایی در یادگرفتن ، بر رسی و واگفتن یک مطلب ،که همان قوه خرد است ادراک حاکم بر خرد ، که اهدافی را بنیان و پیش می نهد اصولی را فرا روی ما می نهد و وسایلی فراهم می کند و در مسیر شیوه های عمل به آن ها گام می نهد تا صلح پیشه خود سازد . تا انتقا ل از مرحله ی جنگجویی و جدال به مرحله قلمرو و خدمتگزاری ، و برای بقای صلح جهانی به ملتها نزدیک شویم. ای بشر، صلح بیرونی ، بدون صلح درونی بشریت ممکن نیست صلح از طریق آزادی و آزادی از طریق حقیقت و حقیقت مجری عدا لت است . بنابراین جنگ به معنای تامین صلح ، و صلح به معنای از بین بردن جنگ است .

                                                      ادامه.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:0  توسط باران  |